طاها طاها ، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

من و پسرم

دندون

عزیز مامان سفیدی دندونت  قشنگ معلومه و جاش برجسته شده فقط کافیه پوست لثه ات کنار بره تا اولین دندون قشنگت بیروت بیاد، فقط دو سه روز دیگه تحمل کن مامانی خوب میشی. ...
2 بهمن 1391

6 ماهگی و درد و دلهای مامان

ای پسر مامان امشب چنگ زدی صورت مامان رو اوخ کردی شیطون بلا چه زود گذشت... نزدیک به ٦ ماه هست که تو کوچولو شدی همه چیز مامان و بابا و هرچه میگذره چه شیرین تری میشی ای دردونه من دردونه من مامان رو هیچ چیز نتونست از درس جدا کنه و مامان پشت سر هم بدون وقفه تا فوق لیسانس اومد ولی وقتی مامان با شاگرد اولی در بهترین دانشگاه دولتی و معدل ١٨ حقش رو مرتب یکی بعد دیگری خوردند مامان از همه چی زده شد و بعد دفاع پایان نامه اش مامان بعد ١٨ سال،خانه داری و مامان شدن رو انتخاب کرد. اوایل خیلی سخت بود مامانی ولی حالا خوشحالم و اصلا از تصمیمم نارحت نیستم مامان جون، و هر روز خوشحال تر میشم. عزیز مامان هر روز خوشحال تر میشم که تو بزرگتر...
1 بهمن 1391

احترام

پسر عزیزم: پدری داری مهربان و دلسوز  قلبی دارد به وسعت دریا اراده ای دارد محکم چون کوه دستانی پر مهر و محبت و روزگار سخت ترین امتحانها را ازش گرفت و او سربلند بیرون آمد، سربلند سربلند هیچگاه،هیچگاه ذره ای احترام را از او دریغ نکن با تمام وجود در همه دوران زندگی از او پند بگیر و سپاسگزار تمام تلاشهایش باش. خداوندا همه پدر و مادرها رو برای تمام نی نی ها حفظ کن ...
29 دی 1391

معمولی

  حقیقت این است که "ترین" ها همیشه در هراس زندگی می کنند. هراس هبوط  در لایه آدم های "معمولی". و این هراس می تواند حتی لذت زندگی، نوشتن، درس خواندن، نقاشی کشیدن، ساز زدن، خوردن، نوشیدن و پوشیدن را از دماغشان دربیاورد. طاهای عزیزم خودِ معمولی ات را پرورش ده. نگذار دیگر آدم ها تو را فقط با "ترین" هایت به رسمیت بشناسند. خودِ معمولیت را به معرض نمایش بگذار و به خود معمولیت عشق بورز. سعی کن همه چیز، خانه، دارائی، اتومبیل، چهره و لباسهای معمولی داشته باشی. ولی سعی کن عقل و خرد و دانشت را تعالی ببخشی.     ...
28 دی 1391

دلتنگی

مامان فدای چشمهای نازت. چرا خوب نمی شی عزیزم نمیدونم بخاطر هوای آلوده اینجاست، بخاطر قطره بینی هست؟نمیدونم مامانی. باز دونه،باز چشای نازت که اینجوری شدن. خداوندا شکر   ...
26 دی 1391

فوتبال بازی

طاهای نازم خیلی شیطونی مامان جون، طوریکه هر که میبینتد بهم میگه خدا بدادت برسه وقتی این کوچولو راه بیفته ای مامان فدات بشه. مامان چند وقته پا زدن به توپ  رو یادت داده و هر روز مامان و بابا باید دستت رو بگیرن و دنبال توپ بدوییم . توپ بادیت هم خونه مامانی جا موند عوضش یه توپ دیگه گرفتیم. اینم فوتبال با روروک ...
24 دی 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به من و پسرم می باشد