طاها طاها ، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 22 روز سن داره

من و پسرم

اولین غذا

طاها کوچولو چون ترسیدیم ٦ ماهگی یه کم برا غذا دیر بشه دو هفته زودتر شروع به غذا دادن به تو کوچولوی مامان کردیم و چهارشنبه اولین غذا که حریره بادوم ( یه قاشق بادوم شیره کشیده،یک سوم قاشق آرد برنج و یه تکه نبات با آب گذاشتم چند تا قل خورد)بود رو بهت دادم و تو عزیز مامان با اشتها کامل ٤ تا قاشق خوردی البته هنوز میخواستی که برا بار اول کافی بود. آقا طاها آماده غذا خوردن   به به بخوریم ببینیم چه مزه ایه  بد نبوود مامانی دست مریضا ...
23 دی 1391

نشستن طاها

طاها فسقلی مامانی دیروز که با بابا مسعود بازی میکردی همینطوری دستامو از دورت برداشتم و دیدم خودت تنهایی میتونی بشینی عزیز مامانی.  بله مامانی یعنی تو وقتی ٥ ماه و نیم داری تونستی بشینی   ...
23 دی 1391

سفر به اردکان

طاهای نازم دو هفته پیش چون دیگه خیلی از آلرژیت ترسیده بودم یهو رفتیم اردکان و شنبه صبح بردمت دکتر بمانیان، با سوابقی که ازت گفتم دکتر برا چهارشنبه تست آلرژی بهت داد و همچنین به مامانی. یکشنبه شب یعنی 10/10 عرشیا کوچولو ساعت 9:45 به دنیا اومد و تو از آخرین نوه بودن خارج شدی اینم عکس این کوچولوی نانازی که میگن خیلی شبیه توئه .    دوشنبه شب هم مامانی بخاطر ساییدگی شدید مچ پا مجبور شد برای 36 روز پاشو گچ بگیره. چهارشنبه دوباره بردمت برا تست آلرژی که مشخص شد به غذا حساسیت نداری ولی به هوای سرد،گرم،بوهای مختلف و هوای آلوده حساسی و دکتر برات شربت و قرص و قطره بینی نوشت و قرار شد دوباره سر یه ماه برگردونمت. بعد هم که موندیم کمک ...
22 دی 1391

5 ماهگی

طاهای عزیزم 5 ماهگیت مبارک خداوندا تو را شکر میکنم بخاطر تمام لحظه ها،بخاطر تک تک لحظه هایی که با طاهایم در این شهر غریب تنها بودم اما تو تنهایم نگذاشتی و توانسته ام این هدیه آسمانیت را تا به اینجا برسانم و سختیها و دلهره ها را پشت سر بگذارم. تو را شکر بخاطر این فرزند آرام و باهوش که هرچه می گذرد بیشتر عاشقش میشوم،خدایا بینهایت شکر و کاش بتوانم تمام لحظه ها را با یاد و نام تو سپری کنم و این امانت شیرینی که به من دادی را بزرگ کنم. خداوندا سپاس ...
6 دی 1391

سه ماهگی

آقا طاها سه ماهه شد و کلی بزرگ شده.طاها دیگه کامل افراد رو میشناسه و همین باعث شده پیش هیچکس نره و کلی غریبی کنه. هفته پیش رفتیم اردکان روز اول رو آقا طاها کامل گریه کردی و بیشتر از همه از خاله فردوس ترسیدی .امید به خدا که بهتر بشی.   طاها وقتی باهاش حرف میزنیم کلی میخنده و میخواد حرف بزنه و حرف آ و گو رو خیلی زیاد میگه. وقتی به پشت میذارمت میخوای سینه بری ولی هنوز نمیتونی و گریه میفتی. راستی سوار روروک هم میکنمت نمیری ولی برای شروع خوبه عکس هم ازت گرفتم . طاها خیلی شیطونی وقتی از خواب بیدار میشیا اصلا قابل کنترل نیستی خیلی بازیگوشی. دیگه اینکه روزا تنهاییم دوتایی و سعی میکنم بازیهای مناسب سنت انجام بدم که زود چیزا رو انجام ...
5 دی 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به من و پسرم می باشد